پایداری عبدالله بن حذاقه

عبدالله بن حذاقه از سابقین در اسلام است و به حبشه مهاجرت کرد. او به همراه عدّه ای هجرت کرده بودند که اسیر رومیان شدند. رومیان آن ها را در بین راه گرفتند و با خود بردند. بعد به آنان گفتند که باید نصرانی شوید. سرکردۀ رومیان گفت که یک تشت بزرگی بیاورند. ظرف را آوردند. آن را پر از روغن زیتون کرده و جوش آوردند. یکی از این اسرا را آوردند و به او گفتند: یا نصرانیت را بپذیر یا تو را در این دیگ جوشان می اندازیم. گفت: نصرانی شدن را قبول نمی کنم. او را در برابر چشمان عبدالله بن حذاقه، در این دیگ انداختند. زمان زیادی نگذشت که استخوان های او بیرون آمد. این ها جزء مسلّمات تاریخ ما است و در آن شبهه ای نیست.

رومیان به عبدالله بن حذاقه رو کردند و گفتند: دست از اسلام بردار و نصرانیت بیاور وإلا سرنوشت تو نیز همین خواهد بود. عبدالله شروع کرد به گریه کردن. سرکردۀ رومیان به او نگاهی کرد و گفت: او ترسیده است، رهایش کنید. عبدالله گفت: من نترسیدم. ببینید چه می گوید! از خوف هیچ خبری نیست. گفتند: پس چرا گریه می کنی؟ گفت: گریۀ من از این است که چرا من فقط یک جان دارم که در راه حق بدهم. بعد این طور گفت: ای کاش به عدد موهای بدنم، جان داشتم، که در دیگ می انداختید و استخوان هایم بیرون می آمد و دوباره می انداختید، باز بیرون می آمد.

گفتم این قضیه، یک واقعۀ مسلّم تاریخی است و این را همه نوشته اند. عبدالله بن حذاقه از شخصیت های بزرگ اسلام است. من اینجا یک سؤال دارم: اگر عبدالله می خواست به بهشت برود و تنعّمات اخرویّه را به دست آورد، آیا یک دفعه مُردن کافی نبود؟ پس چرا می گوید: کاش چندین جان داشتم و چندین بار کشته می شدم؟

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

ده + 16 =