بحثی پیرامون امر به معروف و نهی از منکر

مروری بر مباحث گذشته

در جلسات گذشته گفته شد که حرکت امام‌حسین(علیه السلام) مصداق امر به معروف و نهی از منکر بود و حضرت بر طبق وظیفۀ شرعی خود عمل فرمودند. در آخر جلسۀ قبل به پاسخ شُبهاتی اشاره کردم که گاهی در این رابطه مطرح می‌شود. از اینکه می‌پرسند: آیا آن حضرت خود را در معرض ذلّت قرار نداد، و حال آنکه مؤمن نباید خودش را خوار و ذلیل کند؟ گفته شد: پاسخ این سؤال منفی است؛ چرا که مفهوم عزّت و ذلّت از نگاه دین با نگاه دنیاگرایان متفاوت است. روایاتی را هم در اين رابطه خواندم. بعضی از من خواستند که مطلب را بیش‌تر توضیح دهم. البتّه بحث عزّت و ذلّت، يك بحث جداگانه است، ولی من به اختصار، مطالبی را در این زمینه عرض می‌کنم.[1]

عزّت و ذلّت در نگاه امام‌حسین(علیه السلام)

امام‌حسین(علیه السلام) به‌طور مکرّر فرمودند که من عزّت را رها نمی‌کنم و ذلّت را هم نمی‌پذیرم، در حالی كه نتيجۀ حركت و قيامشان از نظر ظاهربینان، خواری و ذلّت ظاهری بود. حالا باید ببینیم که عزّت و ذلّت یعنی چه و چگونه به دست می‌آیند. عزّت و ذلّت گاهی در ارتباط با درون انسان است و گاهی در ارتباط با بیرون او و مربوط به روابط انسان با خارج است. به‌تعبیر صحیح، عزّت و ذلّت هر‌کدام یک حالت روحیِ درونی است كه از نظر بیرونی، آثاری دارند.

 «عزّت»، به معنای صلابت روح و قدرت و قوّت آن است كه موجب می‌شود انسان در برابر اموری که با فطرت و مبانی معنوی او منافات دارد، ايستادگی كرده و اجازه ندهد كه روح او در هم بشكند. عزّت، صعوبت و سختی و شکست‌ناپذیری روح است. صلابت روح، همان عزّت درونی است. گاهی هم از آن به اين شكل تعبير می‌كنند كه فلانی ستم نمی‌پذیرد و زیر بار زور نمی‌رود. این‌ها نشأت‌گرفته از صلابت روح است؛ یعنی اگر روح قدرتمند باشد، صعوبت و قدرت و قوّتی دارد که باعث می‌شود در برابر اموری که با فطرت انسانی یا بُعد معنوی‌اش منافات دارد، شکست نخورد. این بُعد درونيِ عزّت است.

عزّت از نظر بیرونی كه از آن به «ارجمندی» تعبير می‌شود، یک نوع «بزرگواری و قدرتِ همراه با محبّت» است. گاهی از آن به عظمت همراه با محبّت نيز تعبیر می‌کنند؛ لذا كسی كه از نظر ظاهری و بيرونی عزّت داشته و عزيز باشد، در بین افراد جامعه هم دارای نوعی ارجمندی، قدرت، عظمت و بزرگواری همراه با محبّت و محبوبیت است.

 بحث دیگر، دربارۀ موجبات و عوامل عزّت و ذلّت است. اين خودش یک بحث مستقل است كه من در اينجا فقط به آن اشاره می‌کنم. در باب موجبات عزّت، دیدگاه‌های مختلفی وجود دارد. یک دیدگاه، دیدگاه دنیاداران است. از نظر این‌ها هرگاه كسی دنیا و امور مادّی را در اختیار بگیرد، عزّت يافته است. این‌ها به‌طور كلّی مال و جاه را منشأ و موجب عزّت می‌دانند. این از دید دنیاداران است.

امّا در مقابل، مکاتب معنوی و الهی دیدگاه متفاوتی دارند. همۀ شرایع و به‌خصوص اسلام، عزّت را امری اِعطایی و موهبتی از جانب خدای متعال می‌دانند؛ لذا مکتب اسلام موجبات عزّت را نيز امور دنیایی نمی‌داند، بلکه عزّت را بر محور «اطاعت الهی» استوار می‌کند. عزّت را خدا می‌دهد؛ امّا خدا به چه كسانی عزّت می‌دهد؟ به کسانی که مطیع او هستند؛ بنابراین، «اطاعت الهی» است که موجب «اعطای عزّت» از ناحیۀ خدای متعال می‌گردد.

حالا تذكّری را در اين رابطه عرض کنم. ما یک «عزّت» داریم و یک «تعزّز». عزّت یک امر واقعی است؛ يعنی حالتی ظاهری و بیرونی است كه از یک امر درونی نشأت می‌گیرد، که آن هم واقعی است؛ یعنی آن صلابت و قدرت روح و شکست‌ناپذیری درونی، باعث می‌شود كه انسان از نظر بيرونی و در رفتار و كردارش با کرامت برخورد کند و هیچ‌وقت در برابر باطل سر تسلیم فرود نياورد. چنین کسی هم به خاطر ارزش‌های انسانی و هم در ارتباط با بُعد معنوی خود، با كرامت برخورد می‌كند. این صلابت روحی، امری واقعی است كه باعث می‌شود يك امر واقعی دیگری مثل بزرگواری و ارجمندی و عزّت ظاهری از آن نشأت بگیرد.

امّا تعزّز که عزّت واقعی نیست، مربوط به دیدگاه دنیاداران است. این‌ها برای به دست آوردن پول يا مقام كه آن را مايۀ عزّت می‌پندارند، در مقابل هر کس و ناکس سر فرود می‌آورند و با این حال می‌گويند: ما عزّت به دست آورديم و عزيز شديم. این تعزّز است، نه عزّت. چنین کسی خودش را به عزّت بسته است، ولی عزیز نیست؛ چون عزّت یک امر واقعی و یک حالت درونی است که از نظر بیرونی هم دارای آثاری است. از آثار بیرونی عزّت حقیقی، این است که انسانِ عزيز هیچ‌گاه برای پول يا مقام، خودش را در مقابل كسی خوار و ذلیل نمی‌كند.

 شما اگر به آیات قرآن و روایاتی که در باب عزّت و ذلّت وارد شده مراجعه کنید، همين مطلب را خواهيد ديد. چند آیه را می‌خوانم که مربوط به بحث امام‌حسین(علیه السلام) است و بعد عباراتی را هم از ایشان نقل می‌کنم. در یک آیه می‌فرماید:«مَنْ كانَ يُريدُ الْعِزَّةَ فَلِلّٰهِ الْعِزَّةُ جَمِيعاً»؛[*] هركس عزّت می‌خواهد، بداند كه تمام عزّت از آنِ خداوند است. «لِله»؛ يعنی مخصوصِ خدا است. اين لام، «لام اختصاص» است.

در سورۀ نساء راجع‌به منافقان می‌فرمايد:«بَشِّرِ الْمُنافِقينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً ألِيماً الَّذِينَ يَتَّخِذُونَ الْكافِرينَ اوّلياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلّٰهِ جَميعاً»؛[*] به منافقان وعدۀ عذاب بده، چرا كه آن‌ها به‌جای هم‌نشينی با مؤمنان، خود را با کفّار پیوند می‌دهند و روابطشان را با آن‌ها زياد می‌كنند تا از ناحیۀ آن‌ها عزیز شوند؛ یعنی منافقان خیال می‌کنند چون كفّار مال و منال دنیوی و قدرت ظاهری دارند، عزيز هم هستند؛ لذا عزّت را نزد کفّار جستجو می‌کنند، امّا اشتباه می‌کنند. چون آنچه كفّار دارند، تعزّز است نه عزّت. عزّت حقیقی، مخصوص خدا و فقط نزد خدا است.

 همچنین در سورۀ منافقون می‌فرمايد:«وَ لِلّٰهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لكِنَّ الْمُنافِقينَ لا يَعْلَمُونَ»؛[*] عزّت مخصوص خدا، پيغمبر و مؤمنان است، ولی منافقان نمی‌دانند. در سورۀ آل‌عمران می‌فرمايد:«قُلِ اللهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلى‌ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَديرٌ»؛[*] بگو:«خداوندا! ای فرمانروای مُلك هستی! مُلك را به هر كسی بخواهی می‌دهی و از هر كسی بخواهی، می‌گيری؛ هر كسی را بخواهی عزيز كرده و هر كسی را بخواهی ذليل می‌كنی؛ نيكی در دست تو است و تو بر هر كاری توانايی».

در دو آیۀ اوّل می‌گوید: عزّت برای خدا و مخصوص خدا است؛ امّا در دو آیۀ بعد به «عزّت اِعطایی» اشاره می‌کند و می‌فرماید خداوند، از عزّتِ خود به مؤمنان اِعطا می‌فرماید. اوّل فرمود: همۀ عزّت از آنِ خداوند است. بعد می‌گوید:«وَ لِلّٰهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنينَ». از اين آیه فهميده می‌شود كه خدا عزّتِ خود را به رسولش و به مؤمنان داده است. این شیوۀ جمع بین این آیات شریفه است.

 امام‌صادق(علیه السلام) در روایتی فرمودند:«مَنْ أَرَادَ عِزّاً بِلَا عَشِيرَةٍ وَ غِنًى بِلَا مَالٍ وَ هَيْبَةً بِلَا سُلْطَانٍ فَلْيَنْتَقِلْ مِنْ ذُلِّ مَعْصِيَةِ اللهِ إِلَى عِزِّ طَاعَتِهِ»؛[*] اگر کسی بخواهد بدون توسّل به امور مادّی که سرآمد آن پول و ریاست است عزیز شود، بايد از خواریِ معصیت الهی بيرون برود و به‌سوی عزّتِ اطاعتِ خداوند حركت كند؛ زیرا اطاعتِ الهی است که عزّت‌آور است. نظیر این تعبیر را در روایات زیادی می‌بینیم؛ از جمله امام‌علی(علیه السلام) فرمودند:«مَنْ أرادَ الغِنَى بِلا مَالٍ وَ العِزَّ بِلا عَشِيرَةٍ وَ الطَّاعَةَ بِلا سُلطانٍ فَلْيَخْرُجْ مِنْ ذُلِّ مَعصِيَةِ اللهِ إلَى عِزِّ طَاعَتِهِ».[*] این روایت نیز همان معنا را می‌رساند.

در روايت ديگری از امام‌علی(علیه السلام) آمده كه حضرت فرمود:«إذَا طَلِبْتَ العِزَّ فَاطْلُبْهُ بِالطَّاعَةِ»؛[*] اگر خواستی عزيز شوی، راه بندگی را در پيش‌گير. حضرت در روایت دیگری می‌فرمايد:«أَوْحَى اللهُ تَعَالَى إِلَى دَاوُدَ يَا دَاوُدُ وَضَعْتُ الْعِزَّ فِي طَاعَتِي وَ هُمْ يَطْلُبُونَهُ فِي خِدْمَةِ السُّلْطَانِ فَلَا يَجِدُونَه»؛[*] خداوند به داود نبی(علیه السلام) وحی كرد كه ای داود! من عزّت را در طاعت خودم قرار دادم؛ ولی مردم در نزدیک شدن به فرمان‌روایان به‌دنبال عزّت می‌گردند و آن را نمی‌یابند.

پیغمبر‌اکرم(صل الله علیه و آله و سلم) هم فرمودند:«مَنْ أَرَادَ أَنْ يَكُونَ أَعَزَّ النَّاسِ فَلْيَتَّقِ اللهَ عَزَّوَجَل»؛[*] هر كس می‌خواهد در ميان بندگان خدا عزيزترين باشد، تقوای الهی پیشه کند و حدود الهی را رعایت کند؛ بنابراین، عزّت امری اعتباری نیست، بلكه امری واقعی است و مربوط به درون انسان می‌شود. عزّت حالتی درونی است كه از نظر بیرونی هم اثر می‌گذارد. موجب عزّت هم یک چيز بيشتر نیست و آن، «اطاعت الهی» است. تقوا و اطاعت الهی سبب می‌شود که خدای متعال از عزّتِ اختصاصیِ خود، به فرد متّقی و مؤمن اِعطا کند.

 بحث دیگر این است که عزّت یک خصلت انسانی است خصایل انسانی هم آن‌گاه پایدار می‌شوند و در کِش و قوس روزگار، دست‌خوش زوال نمی‌شوند که دارای پشتوانۀ معنوی و تقوا باشند. اگر یک خصلت انسانی پشتوانۀ معنوی نداشته باشد، در معرض خطر زوال است. عزّت هم که يكی از حالات درونی انسانی است، به وسيلۀ بندگی خدا و اطاعت از اوامر او در انسان ايجاد می‌شود؛ لذا اگر انسان رابطه‌اش را با خدا قطع كند، عزّتش از بين می‌رود و خوار و ذليل می‌شود؛ تداوم عزّت، دائرمدارِ استمرار تقوا و طاعت الهی است.

 ضمناً اينكه از عزّت به «موهبت الهی» تعبير شده، با اين مطلبی كه ما گفتيم هيچ منافاتی ندارد؛ زیرا ريشۀ عزّت، كه حالتی درونی است، «فطرت انسانی» است و این فطرت را هم خداوند به بشر عنايت فرموده است. امّا گاه ممکن است که همین فطرت خدادادی مسخ شود.

گاهی اشکال می‌کنند اگر عزّت امری موهبتی و خدادادی است، پس چرا در موارد متعددی می‌بینیم كه جبّاران عالَم، حکومت، ریاست، جاه، مال و مقام پیدا کرده‌اند؟ پاسخ این سؤال را با یک روایت می‌دهم. مولی آل‌سام می‌گوید: خدمت امام‌صادق(علیه السلام) رسیدم و با تلاوت آیۀ«قُلِ اللهُمَّ مالِكَ الْمُلْك أَ لَيْسَ قَدْ آتَى اللهُ عَزَّوَجَلَّ بَنِي أُمَيَّةَ الْمُلْكَ»، به حضرت عرض کردم: اين آیۀ قرآن و سخن خدا است که می‌فرماید: حکومت، ریاست و امثال این‌ها را خدا به هر كس که بخواهد می‌دهد. بعد گفتم: مگر خدا به بنی‌امیّه حکومت و سلطنت را نداده است؟ پس چطور می‌شود كه آن‌ها به مُلك برسند، در حالی كه بندگی خدا را ندارند و در زمرۀ مؤمنين محسوب نمی‌شوند؟

حضرت در جواب فرمود:«لَيْسَ حَيْثُ تَذْهَب»؛ مطلب این‌طور نیست که فهمیده‌ای؛ راه را اشتباه رفته و خطا كرده‌ای. مطلب این‌گونه که تو می‌گویی نیست. «إِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ آتَانَا الْمُلْكَ وَ أَخَذَتْهُ بَنُو أُمَيَّةَ»؛ خداوند خلافت را به ما داده است، ولی بنی‌امیّه آن را از ما گرفتند و غصب کردند. «بِمَنْزِلَةِ الرَّجُلِ يَكُونُ لَهُ الثَّوْبُ فَيَأْخُذُهُ الْآخَرُ فَلَيْسَ هُوَ لِلَّذِي أَخَذَهُ»؛[*] اين مثل آن است كه شخصی پيراهنی داشته باشد و دیگری آن را بدزدد.

حضرت با اين مثال خواستند مطلب را كاملاً به او تفهيم كنند و فرمودند: کاری که بنی‌امیّه کرد، سرقت حكومت بود؛ نه اینکه خداوند متعال حکومت و مُلک را به آن‌ها اعطا کرده باشد. آن‌ها به ناحق حکومت را غصب کردند. اگر کسی چیزی را بدزد، آیا مالك آن می‌شود؟ خداوند هم حکومت را به این‌ها نداده است، چون این‌ها لیاقت نداشتند؛ لذا اگر می‌بينی حكومت دست این‌ها افتاده، برای اين است كه این‌ها غاصبند و حكومت را دزديده‌اند.

 حالا بر می‌گردیم به اصل بحث و اینکه قیام عاشورا موجب عزّت بود، نه ذلّت. تعبیراتی که امام‌حسین(علیه السلام) در باب عزّت و ذلّت داشتند، ناشی از دید واقعی به مسئله و توجّه به حقيقت قضيّه بود. در روايتی آمده است:«وَ قِيلَ لَهُ يَوْمَ الطَّفِّ انْزِلْ عَلَى حُكْمِ بَنِي عَمِّكَ»؛ در روز عاشورا به حضرت گفتند: کوتاه بیاو به حکم پسر عمویت، یعنی یزید بن‌معاویه گردن بگذار! «قَالَ لَا وَ اللهِ لَا أُعْطِيكُمْ بِيَدِي إِعْطَاءَ الذَّلِيلِ وَ لَا أَفِرُّ فِرَارَ الْعَبِيدِ ثُمَّ نَادَى يَا عِبَادَ اللهِ إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّرٍ لا يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسابِ وَ قَالَ مَوْتٌ فِي عِزٍّ خَيْرٌ مِنْ حَيَاةٍ فِي ذُلٍّ». حضرت فرمود: به خدا قسم، نه مانند ذليل‌ها بيعت می‌كنم و نه مانند برده‌ها فرار خواهم كرد. سپس صدايش را بلند كرد كه ای بندگان خدا! به پروردگار خود و شما پناه می‌برم از دست هر متكبّری كه به روز قيامت ايمان ندارد. سپس فرمود: مرگ با عزّت، بهتر از زندگی با ذلّت است.

ممکن است اهل دنیا بپرسند مگر می‌شود که مرگ برای انسان عزّت بياورد؟ چه عزّتی در کشته‌شدن هست؟ این که ظاهرش عزّت نيست! امّا بیان حضرت دقیقاً عکس آن چيزی است كه دنیاداران می‌پندارند. دنیاداران عزّت و ذلّت را در چیز دیگری می‌بینند و حضرت درست عکسش را می‌فرماید. حضرت می‌فرماید: اكنون ديگر مرگ برای من عزّت است؛ گرچه از نظر دنیاداران ذلّت است.

حضرت، زنده بودن و زیر بار ظلم رفتن و بیعت با یزید و تأیید باطل را عینِ ذلّت می‌دانند و می‌فرمایند: اگر من بمانم و بیعت کنم، به حسب ظاهر خیلی هم عزیز می‌شوم، امّا چون از خدا اطاعت نكرده‌ام، رابطه‌ام با او قطع می‌شود؛ لذا عزّت حقيقی‌ام از بين می‌رود. پس این زندگی عینِ ذلّت است؛ بنابراین، دیدگاه دنیاداران کاملاً در تقابل با دیدگاه انسان‌های معنوی و الهی است.حضرت در ادامۀ همین بیان، اين ابيات را انشا فرمودند:

«الْمَوْتُ خَيْرٌ مِنْ رُكُوبِ الْعَارِ            وَ الْعَارُ اوّلى مِنْ دُخُولِ النَّارِ           وَ اللهِ مَا هَذَا وَ هَذَا جَارِي»

 مردن، از خوار شدن بهتر است و خواری و ذلّت دنيايی، از به جهنّم افتادن بهتر است. به خدا قسم نه خوار می‌شوم و نه خلاف رضای خدا كاری خواهم كرد. بعد هم فرمود:«الْحُسَيْنُ الَّذِي رَأَى الْقَتْلَ فِي الْعِزِّ حَيَاةً وَ الْعَيْشَ فِي الذُّلِّ قَتْلاً»؛[*] حسين كسی است كه مردن در راه عزّت و بندگی را عين زندگی می‌داند و زندگی ذليلانه را عين خواری می‌بيند. به راستی تعبيرات حضرت خیلی زیبا است.

مروری دیگر بر اهمیّت «امر به معروف و نهی از منكر»

در پایان این بحث، دو روایت دیگر در باب امر به معروف و نهی از منکر مطرح می‌کنم. یکی دربارۀ آثار ترک این دو فریضه است و دیگری دربارۀ آثار عمل به آن‌ها. روایتی در وسائل‌الشیعه نقل شده كه پیغمبراکرم(صل الله علیه و آله و سلم) فرمود:«لَا تَزَالُ أُمَّتِي بِخَيْرٍ مَا أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوَى»؛ امّت من همیشه در خیر هستند، تا موقعی که امر به معروف و نهی از منکر کنند و به برّ و تقوا کمک کنند. «فَإِذَا لَمْ يَفْعَلُوا ذَلِكَ نُزِعَتْ مِنْهُمُ الْبَرَكَاتُ وَ سُلِّطَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ نَاصِرٌ فِي الْأَرْضِ وَ لَا فِي السَّمَاءِ»؛[*] امّا هرگاه امر به معروف و نهی از منکر و تعاون به برّ و تقوا را ترک کردند، برکات از آن‌ها زایل می‌شود و بعضی بر بعضی دیگر مسلّط می‌شوند و هيچ ياوری در آسمان و زمين نخواهند داشت.

 روایت دیگری هم در نهج‌البلاغه راجع‌به عظمت امر به معروف و نهی از منکر است كه من بخشی از آن را قبلاً خوانده بودم.امام‌علی(علیه السلام) می‌فرماید:«وَ مَا اعمالُ الْبِرِّ كُلُّهَا وَ الْجِهَادُ فِي سَبِيلِ اللهِ عِنْدَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيِ عَنْ الْمُنْكَرِ إِلَّا كَنَفْثَةٍ فِي بَحْرٍ لُجِّي»؛ تمام كارهای نيك و جهاد در راه خدا، در برابر امر به معروف و نهی از منكر جز آبِ‌دهانی در مقابل دريای طوفانی نيست. چه تعبیر عجيبی است! می‌فرماید: تمام اعمال نیک، به‌علاوۀ جهاد فی‌سبیل‌الله با آن همه عظمتش، در مقایسه با نهی از منكر چیزی به حساب نمی‌آید. نَمی است در برابر یَمی؛ قطره‌ای در مقابل اقيانوس است.

سؤالی که در اينجا برای همۀ ما پيش می‌آيد این است كه چرا اين‌طور است؟ جهتش اين است كه بقای دین بر محور اجرای اين دستور الهی است. امام‌حسین(علیه السلام) یکی از مصاديقی بود که اسلام را با اجرای اين حكم الهی به دست ما رسانده است. چرا سایر نيكی‌ها حتّی جهاد فی‌سبیل‌الله، در مقابل این عملِ صالح، مثل آبِ دهان در برابر اقیانوس بی‌کرانی است که امواج بلند و كوبنده دارد؟ جواب این سؤال خیلی روشن است و ما عملاً اثر این فریضه را می‌بینیم. اگر امام‌حسين(علیه السلام) نبود، اسلام به ما نمی‌رسيد. با امر به معروف و نهی از منكر حسين(علیه السلام) دين اسلام باقی ماند؛ لذا اين كار با هيچ حسنه‌ای، حتّی جهاد در راه خدا قابل مقايسه نيست.

توسّل به حضرت زينب(علیها السلام)

خوب، شب آخر جلسۀ ما است و حالا می‌خواهم توسّلی داشته باشم. من در یک نقل تاریخی این نكته را دیدم كه وقتی امام‌حسین(علیه السلام) از مکه حرکت کردند، آغاز حركت كاروان، خیلی با جلالت و عظمت بود. نقل شده است که وقتی حضرت‌زینب(علیها السلام) می‌خواستند بیایند و سوار کجاوه شوند، صحنۀ‌ خاصّی اتفاق افتاد. وقتی خواهر در راهروی منزل قرار گرفت و هنوز به آن کجاوه نرسیده بود، چون اصحاب و عدّه‌ای ديگر هم آمده بودند و آمادۀ سوار شدن بر کجاوه‌ها بودند، ابتدا حضرت‌ابوالفضل(علیه السلام)  آمد و با صدای بلند گفت:«غَضُّوا أبْصَارَکُمْ»؛ چشم‌هايتان را ببندید! سرهايتان را پایین بیندازید!

می‌نویسند تمام آن جمعيت صورت‌هايشان را به سمت ديوار برگرداندند. بعد حضرت‌زینب(علیها السلام) آمد. جوان‌های بنی‌هاشم همه بودند؛ برادرها، برادرزاده‌ها، همه بودند. از بین این‌هاحضرت‌قاسم‌(علیه السلام)دوید، رفت و یک کرسی آورد و مقابل كجاوه گذاشت تا عمه پایش را روی آن بگذارد و سوار شود.حضرت علی‌اکبر(علیه السلام) آمد، پردۀ کجاوه را كنار کشید. حضرت‌ابوالفضل(علیه السلام)  خودش آمد، زانویش را خم کرد تا خواهر پایش را روی زانوی برادرش بگذارد و بالا رود. امام‌حسین(علیه السلام) هم آمد و زیر بغل‌های خواهرش را گرفت و این‌گونه حضرت‌زینب(علیها السلام) سوار بر مَرکب شد.

حضرت‌زینب(علیها السلام) وقتی چشمش به این صحنه افتاد، شروع کرد های‌های گریه کردن؛ چرا ایشان اینجا گریه می‌کند، با اینکه باید خوشحال باشد؟ از دیدِ ما اين خیلی عزّت است؛ وقتی انسان می‌ببیند كه چه‌طور دارند از او تجلیل می‌کنند، بايد خوشحال شود، نه ناراحت! امّا حضرت‌زینب(علیها السلام) تالی‌تلو معصوم است. بی‌جهت نيست که امام زین‌العابدین(علیه السلام) به او خطاب می‌کند ای عمّه جان، بحمدالله تو عالمۀ غیرمعلّمه هستی؛ يعنی تو عالمی هستی كه علمت را نزد كسی ياد نگرفته‌ای. اين جایگاه بسیار بلندمرتبه‌ای است که امام‌معصوم به او چنين می‌گوید. امّا می‌دانيد چرا حضرت‌زینب(علیها السلام) آن‌روز گريه كرد؟ چون آن‌روز، عصر روز یازدهم محرّم را می‌دید و چه‌بسا آن گریه برای امروز بود.

در مقاتل می‌نویسند روز یازدهم، بعد از ظهر بود که این بی‌بی‌ها و اطفال را از کربلا حرکت دادند. امروز حضرت‌زینب(علیها السلام) دیگر کسی را ندارد. به تنهایی، این بی‌بی‌ها و بچه‌ها را سوار بر مَرکب كرد. اوّل بچه‌ها، بعد امام‌زین‌العابدین(علیه السلام) و بقيه را سوار كرد؛ حالا نوبت خودش بود. چه کسی حضرت‌زینب(علیها السلام) را سوار کند؟ از مکه با آن جلال و شکوه حرکت کرد، الآن بايد چه كند؟ به هر ترتيب، حضرت هم سوار شد.

امّا اين دشمنان، امروز در کربلا خباثت عجیبی کردند. خُوب، حالا كه این‌ها را به اسارت گرفته‌اید و دارید می‌برید، دیگر چرا آن‌ها را از کنار قتلگاه عبور می‌دهید؟ وقتی کاروان اهل‌بیت(علیهم سلام)را آوردند كه از سمت قتلگاه عبور دهند، اوّلین کسی که خودش را از بالای مَرکب به زمین انداخت، اُمّ‌کلثوم(علیها السلام) بود. بعد یکی‌یکی این‌ها خودشان را به زمين انداختند. قرّة بن‌قیس می‌گوید هيچ‌گاه فراموش نمی‌کنم وقتی را كه دیدم حضرت‌زینب(علیها السلام) به بدن مطهّر برادرش رسيد؛ تا چشمش به او افتاد، صدایش بلند شد:«وا مُحمَّداه صَلَّى عَليْكَ مَلِيكُ السَّمَاءِ هَذا حُسَيْنٌ مُرَمَّلٌ بِالدِّمَاءِ! مُقَطَّعُ الأعْضَاءِ وَ بَناتُكَ سَبَايَا».


[1]. معظّم‌له در جلسات درس اخلاق و معارف اسلامی محرّم و صفر سال 1387 شمسی به‌طور مبسوط به تبیین موضوع «عزّت و ذلّت در قیام و انقلاب امام‌حسین(علیه السلام)» پرداخته‌اند که منزل هفتم مجموعه «سلوک عاشورایی» به همین بحث اختصاص دارد.

اشتراک گذاری در facebook
فیسبوک
اشتراک گذاری در google
گوگل+
اشتراک گذاری در twitter
توئیتر
اشتراک گذاری در linkedin
لینکداین
اشتراک گذاری در whatsapp
واتساپ
اشتراک گذاری در telegram
تلگرام
اشتراک گذاری در email
ایمیل
اشتراک گذاری در print
چاپ
از دستۀ بیشتر بخوانید
اشتراک
ایمیل برای
guest
0 نظر
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x